هامون   

و چشمان من هنوز بر جای قدم های توست

در کدامین از این ثانیه ها فرا خواهی رسید

برادرم

هامون

...

لینک
شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦ - مرد باران

   چمدانم !   

هنوز نرفته بوی دلتنگی از چمدانم می آید.

نمی دانم چگونه از لا به لای این همه خنزر پنزر و این زیپ های محکم بسته شئه

چگونه به مشام سگی ام راه می یابد

چه عطر نفرین شده ای از چمدانم بر می خیزر

عطر رفتن و رفتن !

بوی زندگی با خاطرات !

بوی شبگریه و دلتنگی !

کنار ساحل نشستن های بی همراه !

خاطره هایم خاطرم را خط خطی می کنند و می گذرند .

همدم تمامی ثانیه هایم ! صبح های آفتاب نزده ی کوه رفتنم .ظهر های گرم و دم کرده ی درد دل هایم .

شب های آرام کوچه گردیم .کجا وفایت چندین ساله ات را باز می یابم در وجود دیگری بزرگ مرد ، امیر.

ترس تکرار نشده خاطره ها خنج می کشد دلم را .

رهنمای دیروز و امروز.داستان زیبای گذشت.همراه !

کجای این کویر انسان چون تویی بیابم لایق ؟ با که زیر باران قدم زنم و سرود بودن را با سوت آهنگی شیرین کنم ؟

کدام دستی دست تو می شودکه بر آن بوسه ای بنهم و زنده بودنم را به واسطه ی بوسه ام جشن بگیرم ؟

کجایی این دنیای داستانی حقیقی تر از تو بیابم افسانه ؟

این دل پریش چه رویی دارد! هنوز زخمه می خورد از مضراب خاطرات اما سر باز ایستادن ندارد

عصر های بی معنای پارک نشینیم را تو معنا می دادی .هم بغض ! تو می دانی چه می گفتم . هر آنچه گفته ام را می دانی .

آتشم سیگار که را روشن می کند در روز های بی تو بودنم ؟

دریایی ، هم گریه ، کجا دریایی عمیق و وسیع چون تو بیابم ؟ ناخدای من نا خدا .جنگل انبوهم هامون .

کی می بارد ؟ حسرت این خاطرات زمین گیرم می کند عاقبت .

ساده تر از آب.زلالیت از نام و نام خانوادگیم نیز برایم مانا تر و آشنا تر است .آه که چه دریغی است ندیدنت.

به یادت هر پنج شنبه حلیم می خورم . اما ...

آن روز های سرد پشت شیشه های بخار گرفته ی اتوبوس های لعنتی چه داریوشی گوش می دادیم ! به خاطر داری چشمه صافی،علی ؟

آه که بارانی ها ، عجیب سخت است در شهری زیستن که آسمانش بالای سر شما نیست .

دوستتان دارم بارانی ها !

همیشه .

لینک
شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

   بی نام ۶   

روزی اگرت هوایم به سر بود

به گلستان مشو

که هیچش جز گل نخواهیدید

به کنارت اگر خواستی ام

در خیابانی مجویم از عادت

نه تصویری

نه خطی

نه صدایی

و نه خاطره ای

هیچ به یادگار نگذاشته ام

نه در قانونی

نه در شعری

نه از ورای فنس های مشبک و نفس گیر زمان

نه در میهمانی دختران حسرت و

پسران اندوهناک تلخ خنده ها

نه در رقص سماع برج ها

نه در میدانچه ی نادانی تکرار

و نه در شرجی سنگین کوچه گردی

نه

به دنبال گورم مگرد

من در سرد خانه ی قرن محبوسم

لینک
دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

       

دوکودک دو آرزو

کوچه های تنگ وتاریک   

می کشند خمیازه

نه صدایی ، نه سواری

در و دیوار به هم پیوسته

نفیر کودکی غمگین وتنها

و اینک سفره ام خالی ست

من در این کابوس بی پایان

در این شهر بی در وپیکر

کودکی دیدم

دست در خس وخاشاکها می کرد

آری ! او پولِ نانش را میان لنجزار آرزو می کرد

و در آن سوی دیگر

کودکی دیگر

بدن خویش در منبع شیر شستشو می کرد

این دو هردو انسانند

این چه و آن چه آرزو می کرد؟؟؟

(دی-1381)

برای بیست وپنجمین سالگرد جنایت صبرا و شتیلا....

"تسبیحی از زیتون"                                                        طراحی : هامون نیکویی

مشبک دشتِ سینه ات

از ورای این توری های خاردار

چه مهیاست برای میزبانی گلزخم های سربیِ آتشین

این گلوله ها که هر شامگاه بر سینه ات می شکفد

گلباران جشنِ پادشاهی سگمردمانی است

که  به غارتِ حرمتِ قبله  آمده اند

زیبا بوسه ای دشت کردی از لعل لب این تفنگها .

دانه های زیتون را نخ می کنم

و برای آزادی ات ذکر می گویم

آزادی تو گلِ به باروت آغشته

که گلستان صبرا وشتیلایت

به بهار بیست وپنجمش رسید .

"تابلوهایی سرخ، قابهایی سیاه"

برفراز بام این ویرانه بوم

سیه جامگان زنانی

شولا به باد سپرده اند و اشکهایشان .

در دور دست

آنجا که خورشید خون پالا

در انبوه غبار رملها محو می شود

بر فراز گودال نبرد خونین سپید جامگانی

مجال دیدن سپیده از دست می دهند .

عجیب صحنه ای است

ــــ تابلوی خیانت و خشونت وغضب

       که دستِ ناکسان به دیوار قرن می کوبد

قزاقهای میر پنجی که

برق چکمه ها کورشان کرده و

آنک باغبانان دشت گلزخم های

شانه های مردمانی هستند که

هر روز به ضرب تازیانه می آرایندشان .

عجیب صحنه ای است

     این تابلوی خشونت

که دستان هیلتر از آستین دیگری

به دیوار قرن می کوبدش

و به هر ضربه ای قلبی فرو می ریزد

و قطره اشکی .

عجیب صحنه ای است

تابلویی که به این دیوار آویخته ایم .

 

 

 

 

 

 


لینک
چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

       

"هوالهو"

 

همه شمع و شهد ومی وگلاب

همه سرمه و تاب موی وخضاب

همه هلهله ، همه شور و همه سماع

ببرده غم ز یاد و همه مست خراب      

بنوش باده ی نور ز نای شمس الحق

مبپرس ز محتوای سبوی و نوع آب

همه یکپارچه در سماع شوید

همه پیچ و خم وتاب لیک بی اضطراب

نی سخن از خاک و خلقتم مگوی

بشنو نوای هو، برخیز زخواب

                                

" رقص در آتش"

خونین جگر !

بگذشته ز آتش ،

سیاوشم!

جانم به قربانت ،

مگوِ سودای سودابه را

شنیدمت نماز شام را

مگو ز راز شعله و سماع

دیدمت به رقص میان شراره ها .

 

 

 

"گریزِ ناگزیر"

وقتی در کوچه های غصه گم می شوم

وقتی در ثانیه ها ذوب می شوم

وقتی انتهای هر نگاهم به بن بستی منتهی می شود

شب و روز چون ماران سرشانه های ضحاک

در توهم نوشیدن خونم به هستی ام می پیچند .

آری !

در ستیزم با این روزگار سخت

با این روزگاری که سختی به سادگی می آید و

به آسانی سخت می گذرد

آری !

با چنین موجی عظیم در نبردم

با هر ضربه اش مرا به کرانه ی انزوا می راند

لیک این بازوها دریافته اند چاره ای جز تقلا نیست

آری!

در ستیز با این ماران ، با این امواج ، با این هستی

در ستیزم و تا تاب بودن مرا باشد

می گریزم ابرآسا از بام غمها تا بوم شادی .
لینک
یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

   نمی دانم   

 

نمی دانم !

احمقم شاید ،

احقم شاید ،

احقم یا شایدم کور باشم

معجزه ای بود شاید، ابلیس گونه میتختی

طلسمی یا که جادوی سیاهی

سامری مردم یا که گاوش ؟!

رادمردم یا بیراهه گزیدم

هستم ، ولی مستم ، آزادمردی یا که پستم ؟!

کوتاه قامتم شاید

آنسوی دیوار را ندیدم

شایدم تقدیر بوده

 این که بشکنم، خاک شوم، خاکستری در گذر باد شوم

ولی آخر چرا؟

خدایا احقم آفریدی

نادانم آفریدی

عجب صبری خدا داری

شکستم خاک گشتم

التماسم را به دست باد دادی

ندیدی ،نشنیدی

احمقم شاید که اینک

پیچک دردی تناور دار باغ دلم را می فشارد

لیک  جاهلانه این تبر را بر بیخِ بن هستی ام می کوبمش من

درد دارم خدایا ! بی امان دردی که چون بغضی

که چون اشکی

که چون خونی

که چون بی رمق کالبدی در تک وتا

فریاد می کنم هستی آفرینا بار الها

این رنگ هستی ات ، دنیای بزرگ و بی نهایت

در این چال سیاه بی نشانی که منش سکنی گزیدم

بی رمق مرگارنگی سیاه است

چرکتابی ، چرکمرده رنگی

رنگ وروفته  زیلوی زیر بیمار دم مرگ

پر روزن لباس کودک دوره گرد

مشبک سینه ی پر درد

کدر چون رنگ بی رنگ تابوت میت های صبحهای غمگین جمعه های انتظار

شرمین به رنگ زردِ روی دختران کوچه گرد

زردِ بی رمق چون رخسار مردِ بی نان ودندان

خدایا بار الهی

عجب طاقتی داری

عجب صبری و شکیبی در نهاد کبریایی است

عجب طاقتی خدا داری

لینک
پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

   تصوف چيست؟   

ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يك سو نگريستن و يكسان زيستن.

و گفت اين تصوف عزتي است در دل، و توانگري است در درويشي، و خداوندي است در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزادي است در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.

و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است كه اين طايفه همگي يكي باشند و يكي همه - ميان جمله صوفيان عالم ، هيچ مضادت و مباينت و خود دويي نباشد، هر كه صوفي است، كه صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يكي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يكي اند، همه دست ها يكي بـُوَد و همه نظرها يكي بود. اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه كــــس نـيـسـت از فـرسـنـگ ِ آن آگــــاه كــــس

چون نـيـامــد بــاز كــس زيــن راه دور چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر به سر كــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز كــــــار وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي كنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاك پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاك

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در كشش افـتـي، روش گـم گرددت گـــر بــود يــك قــطــره قــلــزم گــــرددت

شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري

عرفان چيست؟

عرفان معجوني شگفت انگيز از مكتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نكاتي از آئين زرتشت را مي توان يافت.

از كلمه ي عرفان "ميستيك" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" كه به معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي "عرفان" ترجمه شده، به طور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، كه امكان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديك (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده مي شود جايز و ممكن الحصول مي شمارد.

انديشمندان نوع انسان به دو دسته منقسم مي شوند: دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درك مي شود به ذات خود قائم است و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر مجموعه اي از معاني ذهني است كه به ذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه كه يكي را پيروان مكتب " اصالت ماده " و ديگري را پيروان مكتب " اصالت " تصور ناميده اند، سرتا سر تاريخ فكر بشري را اشغال كرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، كوششهاي فراواني صورت گرفته است كه از بحث ما خارج است.

عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني كه به ادراكات حواس كه جهان آگاهي عملي از آن تكوين مي يابد اقرار مي كنند و آن را قوه ي تصويرگر فكر مي دانند؛ ولي به وجود جهاني از علل كه در ماوراء مدركات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند كه بيشتر مورد توجه دينداراني است كه مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يكسو و موهبتهاي علم كه از تجربه ي حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق كنند.

البته اين بدان معني نيست كه صوفيه پيرو مكتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس، وجودي مطلق ارزاني مي دارند؛ بلكه اذعان دارند كه اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوك آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان ِ محسوس زندگي مي كند و سلوك خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بروجود خداي تعالي برحذر مي دارند ، و به طوري كه "كانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين كوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها مي خواهند پيروانشان از راه مشاهده ي باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل كند، و به درك آن حقايق متعالي نائل آيد.

به هر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رؤيت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلكه به اعمالي متوسل مي شود كه آنها را فوق فرائض ديني مي شمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلكه مي كوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است كه از هر لذت ديگر فراتر است.

اين نكته نيز قابل اشاره است كه اين لذت نتيجه اي است كه عارف بدون آنكه براي نيل به آن سعي كرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي كه همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان به صورتهاي متفاوت بيان شده است كه مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.

علت ظهور و رواج عرفان در ايران

علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران اي است كه ايرانيان در نتيجه ي قرنها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاترين پيشرفت ها را كرده و به عاليترين درجه رسيده بودند. در زيبا شناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و درهنرهاي زيبا مانند نقاشي، پيكر تراشي و موسيقي و هنرهاي دستي اعم از فلز سازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد كمال رسيده بودند. تضييقات و محدوديت هايي كه پي از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني كه ذوقيات را در چند قرن از نياكان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود، در پـي مـسـلـك و طريقه اي مي گشت كه اين قيدها را درهم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره به دست آورد. تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي فكري بود، به همين جهت از آغاز ، متصوفه ي ايران سماع و موسيقي و رقص را كه ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح مي دانستند، بلكه در برخي از فرق تصوف ، آنها را نوعي عبادت و وسيله تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز، كتابها و رسايل به موضوع مباح بودن سماع پرداختند.

حتي متشرعان بزرگ ايران مانند غزالي در " احياء علوم الدين" و " كيمياي سعادت " در مباح بودن آن بحث كرده اند.

يكي از نخستين وسائلي كه صوفيه براي استرضاي اين نگراني ايرانيان اختيار كردند از راه شعر و شاعري بود كه موضوع بحث يكي از فصول تاريخ نهضتهاي فكري ايرانيان است.

نخستين شخص از پيشروان تصوف ايران كه شعر فارسي را براي تعليمات خود پذيرفتند، ابوسعيد ابوالخير بود. متشرعاني كه شعر را اغواي اجنه و مخالفت با شرع مي دانسته و شاعران را گمراه مي شمرده اند وي را مورد طعن و لعن قرار داده و حتي به دربار پادشاهي از او ناليده اند.

توجه خاصي كه بزرگان تصوف ايران به زبان فارسي داشتند و مخصوصاً مقيد بودند كه تعليمات خود را به نظم و نثر فارسي ادا كنند مي رساند كه خواست ِ اكثريت مردم ايران و كساني كه به زبان تازي كاملاً آشنا نبوده اند چه بوده است. وانگهي ايشان به مراتب به توجه عوام بيش از خواص اهميت مي داده اند و ترجيح مي دادند كه به زبان عوام مقصود خود را ادا كنند.

لینک
چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

       

بر خود می پیچم نه از درد نه از سرگردانی که از خشم و بر بود و نبود زمین و زمان نفرین می فرستم.

می خواهم نابود کنم خویش را ، تو را و او را...

می خواهم بسوزانم این چرخ گردان را و به حراج بگذارم خرده ایمانم را اما تنها چیزی که به حراج می رود این اشکهای نفرین شده است.اشکهای آلوده به نفرین تو ای دوست...

و تنها چیزی که می سوزد این دل است و دیگر هیچ...

خاکستری را به نشانه برادری مهر شده به دوستی هدیه ام دادی و به آتش کشیدی افکارم را و مرا. آه ای دوست! من سالهاست سوخته ام ، به آتشت تنها مرا سیاه تر کردی.

چیزی برای سوختن نمانده،چیزی برای زیستن نمانده،چیزی برای ماندن نمانده مگر نماندن...

فریادم را نخواهی شنید چرا که فریادت توان شنیدن از تو ربود و

شکستنم را نخواهی دید که شکستنت توان دیدنت از تو ربود.

تنهاییم را از من گرفتید و می خواهید مرگ سیاه آن را برایم خاطره ای کنید. خاطره شیرین محبت بی دریغتان.

ای آدمها با مشت خود خاک بر نیمه جانم ریختید.آری خاطره زنده به گور شدنم.

کجاست کوچک شادی دیروز من ناشاد امروز...کجاست کوچک بهانه های آمیخته به تنهاییهایم؟

از چه میگویی ای دوست؟از چه می نالی؟ تنهایی..؟ دوست من این ترس توست ترس من چیز دیگریست...

ترس من از آدمهاست...ترس من از آن ناجی صفت آدمهاست ای دوست...

آری دوستم،مهربانم،گلم...ترس من از آدمهاست...

لینک
یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

   بی نام ۵   

گاهی به حجم عظیم قطران غم خویش

پوزخندی از سر

ناتوانی و ابتلا

هدیه می دهم اس به رسم یادگار

چشمک شهوت ناک و حسرت انگیز چاقوی کلام

و دریغ غلاف پاسخ را

با قهقهه ای دروغین پاسخ دادم و آتش اشک

که درخت سوخته ای بر جای مانده بود

از این

سر بر گردون

گاهی تنها باید خندید

گاهی تنها باید حتی

به پوزخندی هم خندید

لینک
شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ - مرد باران

   معجزه   

لطف شما دوستان همیشه شامل حال من بوده . پس این بار هم لطف کنید و بعد از خوندن نظرتون رو درباره شعر بنویسید . ممنونم از همه تون که با نظراتون کمکم می کنید .

کدامین شاعر آیا

به سرایش دردناک قصیده ی زایش خویشتن از خویش

به سرود زجرناک آمیخته با افتخار پوست انداختنش

به پوشینه بافتن از پولاد و سنگ

و آبدیده کردنش

به دوباره و چند باره زادن خویش از گذشته ای دور یا نزدیک به کنونه ای

به زادن خویش از ورای توده ای ظلمانی و منفور

به زادن خویش از قلب معرکه ای

به زادن خویش ار بودنی نیستی سان

و به زادن خویش - به شدن

کدامین مردم آیا به چنین معجزه گونه ای نمی نازند ؟

بنگرید !

بنگرید که چگونه بی آنکه یکی سایه به همگامیم بشتابد

پشت های سرب اندود زندگی به دوش می کشم

کدام یک آیا عشق را تازیانه ی خود ساخته است و

خود به زیر تازیانه اش جان داده ؟

کدام یک آیا از قداره ی زهرآگین چشمه بودن خویشتن زخم دیده ؟

کدام یک

معدوم به اتهام قتل خویشتن است ؟

آیا هنوز مرثیه گو می خوانیدم ؟

آی مردم آفتابی نام بر خویش نهاده !

این سرود زوال

این ترانه ی اندوه

این سپید سیاه

نه ! نه !

گمان مبرید که من باشم .

کدام یک به زادن خویش از این جملات

از این رنج بر دوش کشیدن ها

کدام یک به معجزه گونه ای این گونه ژرف و خروشان نمی نازد ؟

کدام یک بزروی بدین گونه نافرجام را به فرجامی از این گونه گرانبها رسانده است و

مرداب طاعونیان را پیش پشت خویشتن وا نهاده است ؟

کدام یک ؟

لینک
یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مرد باران